حکایت عشق ...

درباره بلاگ
حکایت عشق ...

از پیــر مـــردی پرسیده اند
" عشق " چند حرف دارد ؟
گفـت : چــهــار حـــرف ...
بـه او خندیدند و رفـتـنـد ...
پیر مرد زیر لب هایش , " حسین " میگفت ...

یا حسین ...

- - - - - - -
پرسه های ذهن م در دنیای کوچک خیال م
دل نـوشت هـایی را به ارمغان می آورد کـه
آنها را در اینجا نشر میدهم ....

به امید گوشه چشمی ...

- - - - - -
برخی!
از مطالب با "خونِ دل" نوشته می شوند
لــطـفـــاً بــا "اشــکِ چشــم" بخـوانـیــد

- - - - - -

نشر مطالب بی ذکر منبع بلا مانع است ،
حلالِ جانتان ...

کربلایی باشید

راوی

تو در شهر عشق، مدینه،چشمانت را گشودی و  این گونه دل از دل عاشقان خویش ربودی...
تو  پا در عرصه هستی گذاشتی تا یاد مادرت ، زهرای مرضیه (س) را درعالم شکوفا کنی
تـو به دنیـا آمـدی تــا گـوهـر عـفــاف را بــه صـدف هستــی ببـخشـی
 تــو  قدم بر زمیــن نهــادی تــا رنــگ خــاکی آن را افـلاکـی کنی
 تـو بـا حضـورت ، عـاشقـانه ، زیباتـرین غزل عشق را سرودی
تو به دنیا آمدی تا بهار را برای کویر قم به ارمغان  بیاوری
 تـو ، سرچشمـه پـاکـی و نجـابتی...
تو فاطمه معصومه ایی ...

بانو ... دریاب ...

دل که بدهی ، آسمانی می شوی ...

نگاهمان را زیبا کنیم !

ارسال دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی