حکایت عشق ...

درباره بلاگ
حکایت عشق ...

از پیــر مـــردی پرسیده اند
" عشق " چند حرف دارد ؟
گفـت : چــهــار حـــرف ...
بـه او خندیدند و رفـتـنـد ...
پیر مرد زیر لب هایش , " حسین " میگفت ...

یا حسین ...

- - - - - - -
پرسه های ذهن م در دنیای کوچک خیال م
دل نـوشت هـایی را به ارمغان می آورد کـه
آنها را در اینجا نشر میدهم ....

به امید گوشه چشمی ...

- - - - - -
برخی!
از مطالب با "خونِ دل" نوشته می شوند
لــطـفـــاً بــا "اشــکِ چشــم" بخـوانـیــد

- - - - - -

نشر مطالب بی ذکر منبع بلا مانع است ،
حلالِ جانتان ...

کربلایی باشید

راوی

شب پنجم محرم ارباب بود

تلفنِ همراهش به صدا در آمد

از پشت خط صدایی آمد

سلام ؛ فلانی ؟

گفت , بله بفرمائید

. گفتند : اسم تان برای پیاده روی اربعین (کربلا) در آمده

او که خیلی خوشحال شد ؛ گفت از کجا تماس میگیرید ؟!

گفتند : از ستاد عتبات دانشجویان کشور

( اصلاً یادش نمی آید که ؛ کِی و کجا نام نویسی کرده است)

گفت : خب هزینه اش چقدر است ؟

گفتند ،فلان مقدار ...

گفت : خبر میدم بهتان ؛ یاعلی

 

فردا متوجه شد که هزینه ی سفر را نمیتواند در حال حاضر ، بپردازد

دلی هم برای زنگ زدن و لغو کردن سفر نداشت

بعد از دو روز تماس گرفتند با او ، و گفتند ، چه شد ؟

گفت : ( در حالی که بغضی در دل داشت) نمیتوانم که بیاییم , انصراف میدهم !

یا علی

 

دلش شکست و شکست  که چه نا لایق است و بی لیاقت ...

و از آن پس ، فکر و ذکرش بیش از پپش ؛ کربلا شد ...

کار هر شب ش شده بود رفتن به گلزار شهدا , هئیت رفتن و التماس کردن و ...

میگفت : شما که می آیید و سفر کربلا را مهیا میکنید ، چرا هزینه سفر را فراهم نمیکنید ؟

من از شما هزینه سفر را هم میخواهم ....

اشک می ریخت !

 

گذشت و گذشت ، شد شب 22 محرمِ اباعبدالله ...

یک شب در هئیت که خیلی فضا کربلایی شده بود ، امام رضایی هم شد .... !

ناگهان ، انگار آتش بر دلش زدند  با اشک و ناله ، گفت :

آقا جان (امام رضا) من که چند ماه پیش آمدم حرمتان و برات کربلایم را از شما خواستم

مگر نمی گویند که برات کربلا در دستان شماست ؟!

هر کجای حریمت که می آمدم ، میگفت م آقا جان کربلای ما یادتان نرود !

پس چه شد ؟ کربلا فراهم میکنید ولی ....

...آن شب تمام شد !

 

شب بعدش هم بعد از روضه ، در میان سینه زنی ،تلفن همراهش به صدا در آمد

جواب داد

همان بود..... همانی که قبلاً از عتبات دانشجویی تماس گرفته بود برای سفر !

گفتن : سلام فلانی ؛ آیا مشکل شما برای نیامدن ، مالی هست ؟

گفت : سلام ؛ یک جورایی بله !

گفتند : خب ما به شما وام میدهیم و شما بیایین !

حالا دِگر سر از پا نمی شناخت !

به یاد شب پیش افتاد و دلش لرزید ...

گفت : فردا زنگ میزن م که چه مدارکی می خواهد !

 یا علی

  

فردای آن شب :


 هزینه به لطف ارباب فراهم شد کامل ...

 دیگر حتی نیاز به آن وام هم نداشت !


و ....


ماجراهای زیادی دارد سفر کربلا او ...

از همراه نشدن با کاروان دانشجویی

و رفتن به کربلا به صورت شخصی !

از نداشتن گذرنامه و جور نشدن ویزا

و با چه مشکلاتی فراهم شدنشان و ...


 که از حوصله تان خارج است شرح ش !

ولی برای دل ش ، واقعه ای ست ، فراموش ناشدنی ...


لطف ارباب به نوکر چه زیاد است زیاد ...

یا حسین

عاشق

ارسال دیدگاه

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.